نوشته‌ها

داستان Cowboy (اسب سوار)

با ما همراه باشید تا درباره ی داستان Cowboy (اسب سوار) بیشتر بدانید.

امروز می خواهیم با یک داستان در خدمت شما باشیم. همان گونه که قبلا گفته شد آموزش به این روش می تواند بسیار موثرتر واقع شود. زیرا شما می توانید کلمات بیشتر با گرامر را یاد بگیرید و همچنین از این اطلاع یابید که از این کلمات و گرامر چگونه و در کجا استفاده می شوند.برای دیدن داستان Cowboy (اسب سوار) ما را دنبال کنید. برای دیدن پست قبلی ( حمل و نقل ) اینجا کلیک کنید.

داستان Cowboy (اسب سوار)

Cowboy

داستان Cowboy (اسب سوار)

A cowboy rode into to win and Stopped at a cafe for a drink
سوارکاری به منظور بردن مسابقه ی سوارکاری وارد شهر شد و برای نوشیدن چیزی، در کنار یک کافه توقف کرد.

Unfortunately, the locals always had a habit of picking on strangers
متأسفانه، ساکنان محلی عادت داشتند که سر به سر غریبه ها بگذارند.

When he finished his drink he found his horse had been Stolen
وقتی نوشیدنیش تمام شد، فهمید که اسبش را دزدیده اند.

He Went back into the bar handily flipped his gun into the air, caught it above his head without even looking and fired a shot into the ceiling
او به کافه برگشت، ماهرانه اسلحه اش را در آورد، به سمت بالا گرفت، بالای سرش نگه داشت و بدون هیچ نگاهی به سقف، یک گلوله شلیک کرد.

“Which one of you sidewinders Stole my horse?!” he yelled with Surprising forcefulness
او با تعجب و بسیار مقتدرانه فریاد زد و گفت: “کدام یک از شما آدمهای به درد نخور اسب من را دزدید؟

No one answered
هیچ کس پاسخی نداد.

“Alright, I am gonna have another fruit juice, and if my horse ain’t back outside by the time I finish, I’m gonna do what I dun in Texas! And I don’t like to have to do What dun in Texas
“بسیار عالی، آب میوه دیگری می نوشم و اگر تا زمان تمام شدن آن اسبم برنگردد، همان کاری را خواهم کرد که در تگزاس انجام دادم و اصلاً دوست ندارم آن کار را انجام دهم.”

Some of the locals shifted restlessly
برخی از ساکنان خود را جمع و جور کردند.

The man, true to his word had another beer, Walked outside, and his horse had been returned to the post
مرد، طبق گفته هایش، آبمیوه ی دیگری نوشید، بیرون رفت و دید که اسبش به جای خود باز گشته است.

He saddled up and Started to ride out of town
اسبش را زین کرد و به سمت خارج از شهر حرکت نمود.

The someone wandered out of the cafe and asked, Say partner before you go,What happened in Texas
شخصی از کافه با تعجب بیرون آمد و پرسید: “هی رفیق، قبل از رفتن بگو چه اتفاقی در تگزاس افتاد؟”

The cowboy turned back and Said, “I had to Walk home
سوارکار برگشت و گفت: “مجبور بودم پیاده به خانه برگردم.”

توجه داشته باشید که cowboy در اصل به معنای گاوچران می باشد. در آمریکا به گاوچرانی که سوار بر اسب است و از گاوها مراقبت می کند، cowboy گفته می شود.

داستان کوتاه

امروز می خواهیم که با داستان کوتاه در خدمت شما باشیم. داستان کوتاه شناخته شده و متناسب با سطح شما عزیزان. در این سبک شما می توانید بهتر کلمات و گرامر ها را بشناسید و دریابید که در کجا و چگونه از این ها استفاده می شود. موضوع داستان از این قرار است که مردی تکه طلایش را در زیر درختی قایم می کند و هر روز با دیدن آن خوشحال می شود تا این که دزدی آن تکه را می دزدد. برای فهمیدن کامل موضوع با ما همراه باشید. برای دیدن پست قبلی ( ورزش ها ) اینجا کلیک کنید.

داستان کوتاه

داستان کوتاه

داستان کوتاه

The lump of gold

Paul was a very rich man, but he never spent any of his money.

He was scared that someone would steal it.

He pretended to be poor and wore dirty old clothes.

People laughed at him, but he didn’t care.

He only cared about his money.

One day, he bought a big lump of gold.

He hid it in a hole by a tree.

Every night, he went to the hole to look at his treasure.

He sat and he looked.

‘No one will ever find my gold!’ he said.

But one night, a thief saw Paul looking at his gold.

And when Paul went home, the thief picked up the lump of gold, slipped it into his bag and ran away!

The next day, Paul went to look at his gold, but it wasn’t there.

It had disappeared!

Paul cried and cried!

He cried so loud that a wise old man heard him.

He came to help.

Paul told him the sad tale of the stolen lump of gold.

‘Don’t worry,’ he said.

‘Get a big stone and put it in the hole by the tree.’

‘What?’ said Paul.

‘Why?’

‘What did you do with your lump of gold?’

‘I sat and looked at it every day,’ said Paul.

‘Exactly,’ said the wise old man.

‘You can do exactly the same with a stone.’

Paul listened, thought for a moment and then said, ‘Yes, you’re right. I’ve been very silly. I don’t need a lump of gold to be happy!’

تکه ی طلا

پاول مرد بسیار ثروتمندی بود اما هیچ وقت از پولهایش خرج نمی کرد.

او می ترسید که کسی آن را بدزدد.

وانمود می کرد فقیر است و لباسهای کثیف و کهنه می پوشید.

مردم به او می خندیدند ولی او اهمیتی نمی داد.

او فقط به پولهایش اهمیت می داد.

روزی یک تکه بزرگ طلا خرید.

آن را در چاله ای نزدیک یک درخت مخفی کرد.

هر شب کناره چاله می رفت تا به گنجش نگاه کند.

می نشست و نگاه می کرد.

می گفت: «هیچکس نمی تواند طلای من را پیدا کند!»

اما یک شب دزدی پاول را هنگام نگاه به طلایش دید.

و وقتی پاول به خانه رفت دزد تکه ی طلا را برداشت، آن را درون کیسه اش انداخت و فرار کرد!

روز بعد، پاول رفت تا طلایش را نگاه کند اما طلا آنجا نبود.

ناپدید شده بود!

پاول شروع به داد و بیداد و گریه و زاری کرد!

صدایش آنقدر بلند بود که پیرمرد دانایی آن را شنید.

او برای کمک آمد.

پاول ماجرای غم انگیز تکه طلای به سرقت رفته را برایش تعریف کرد.

او گفت: «نگران نباش.»

«سنگ بزرگی بیاور و درون چاله ی نزدیک درخت بگذار.»

پاول گفت: «چه؟»

«چرا؟»

«با تکه طلایت چیکار می کردی؟»

پاول گفت: «هر روز مینشستم و نگاهش می کردم.»

پیرمرد دانا گفت: «دقیقا».

«می توانی دقیقا همین کار را با یک سنگ هم انجام دهی.»

پاول گوش داد و کمی فکر کرد و بعد گفت: «بله راست میگویی. چقدر نادان بودم. من برای خوشحال بودن نیازی به تکه طلا ندارم !»

آموزش اعضای خانواده به انگلیسی

آموزش اعضای خانواده به انگلیسی: امروز می خواهیم در این پست آموزش اعضای خانواده به انگلیسی را طی یک داستان برای شما تعریف کنیم. همان طور که می دانید آموزش با یک داستان می تواند موثر تر واقع شود. پس به سود یادگیری بتازید.

این داستان به انگلسی می باشد که توسط تیم ما به فارسی ترجمه شده است. همچنین کلمات مهم نیز با رنگ های مختف مشخص شده اند.

آموزش اعضای خانواده به انگلیسی

This is Mary. Mary Bell.

.این ماری هستش .ماری بل

mother
This is George. George Bell.

.این جورج هستش.جورج بل

father
Mary and George are married to each other.

.ماری و جورج با هم ازدواج کردند

motherfather
George is Mary’s husband.

.جورج شوهر ماری هست

Mary is George’s wife.

.ماری زن جرج هست

They are husband and wife.

.اونا زن و شوهر هستن

Mr and Mrs Bell have two children. Carol and Robert Bell.

.آقا و خانم بل دو تا بچه دارن. کارل و ربرت بل

This is Carol Bell. Carol is their daughter.

.این کارل بل هستش. کارل دختر اوناس

daughter
This is Robert Bell. Robert is their son.

این ربرت بل هستش. ربرت پسر .اوناس

son
daughterson
Robert is older than Carol. He is Carol’s big brother.

رابرت بزرگتر از کارول است. او برادر بزرگ کارول است

Carol is younger than Robert. She is Robert’s little sister.

کارول جوانتر از رابرت است. او خواهر کوچک رابرت است

They are brother and sister.

آنها برادر و خواهر هستند

They are Mr and Mrs Bell’s children.

آنها فرزندان آقا و خانم بل هستند

parentfather
George is Carol and Robert’s father.

جورج پدر کارول و رابرت است

Mary is Carol and Robert’s mother.

مری مادر کارول و  رابرت است

They are Carol and Robert’s parents.

آنها والدین کارول و رابرت هستند

در این داستان یک خانواده 4 نفری در زیر ذره بین بودند تا نام آن ها و نسبتشان با هم بررسی شود. امید وارم لذت برده باشید.

لازم به ذکر است که بگویم شاید معنی بعضی از کلمات با آنچه شما عزیزان می دانید فرق کرده باشد زیرا معنی کلمات در جملات متفاوت، متفاوت واقع می شوند